چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
بدرود تا اطلاع بعدی
با کابوس هایی که ایجاد کردی بر من تمام
بدنم ضعف میگیرد!!!!!!!!!!!!
پس از آن شب کذایی که که من را خود ف-ا-ح-ش-ه خطاب کردی..
و من نیز چنگی بر روی صورت ه-ر-ز-ه -ا-ت زدم
و تمام آنچه که از ه-و-س-م نشات می گرفت را بر روی صورتت
تف کردم...تا شاید اینگونه
تلافی آنچه را خواستی و بر سرم آوردی را بکنم
این روز ها ضعیف تر از همیشه ام
دل درد های شبانه ام امانم را بریده
میدانم چرا و از کجا می آید و در بدنم میپیچد این درد های
شبانه ام..آن ه-و-س باز مست اهریمنی شیطانی را در وجود من به جای گذاشت
تف بر این همه ش-ه-و-ت....!!
پ.ن آن شب که من را ف-اح-ش-ه خطاب کردی تازه فهمیدم که کیستم..
پ.ن۲آن قدر خواستنی هایت ش-ه-و-ان-ی بودکه وقتی با سینه هایم
بازی می کردی به فکر ه-و-س- های بیشترت بودی...
پ.ن۳دوستم لیلا ف-اح-ش-ه شد ...نمیخواست...نمیدانست...پاک بود...
ه-و-س نداشت... عشق داشت... دلم برایش می سوزد زیاد

دوستم لیلا تهرانی رو نه تنها تو دنیای واقعی بلکه تو نت هم اذیت کردن وقهر کرد واز نت رفت تازمانی که برنگرده منم نمی یام بدرود تا اطلاع ثانوی همین ![]()
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
فریب شیطان
وقتی از صدای تیک تاک ساعت به تنگ آمدم
هوس کردم حوا شوم و آدم را به وسوسه ی سیبی بفریبم
تا تبعیدمان کنند شاید به...
هر چه گشتم آدم را نیافتم
ناچار شیطان را فریفتم
پ ن:یک سری از بی معرفتا رو از لینکام پاک کردم.![]()
جمعه هجدهم فروردین 1391
مدال طلا
گفت خشکی
گفت خشنی
گفت انعطاف پذیر نیستی
گفت اگر عاشقی باید مثل شاخه های بید
تو دست باد رها باشی
و رفت
رفت و ندید
که عاقبت من مدال طلای ژیمناستیک المپیک رو گرفتم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سه شنبه یکم فروردین 1391
بوسه بر سیگار
امروز نیستی و من بوسه بر سیگار میزنم
تو بودی و هرم آتشین بوسه هایت میسوزاند گونه هایم را
امروز نیستی و مدام هوس خواستنت بوسه بر سیگار میشود
تو بودی و عشق عاجزانه سجده میکرد برابر هوس
امروز نیستی و هوس نوازشهایت به جنون میکشد مرا
تو بودی و من با لذت نفس میکشیدم
دود مالبروی بعد عشق بازیمان را
امروز نیستی و با نفرت له می کنم
ته سیگارهای خاطراتت را

پ ن:آی دی من
Rahamaloos70@yahoo.com
چرا هیشکی نمی یاد چت؟جمعه بیست و ششم اسفند 1390
رو دست خوردن از پسر
نمی دونی نمی دونی اما ای کاش بدونی...
افسردگی از سرطان هم بدتره
ببین بفهم
وقتی فروغی می خونه
"دلم از خیلی روزا با کسی نیست" یعنی چی...
بفهم
...
بفهم که زندگی فقط مش کردن مو و عمل کردن بینی نیست
...
وقتی خوشبختی که کسی با چشمای پف کرده
و ابروهای پر شده و لباس پوشیده و لب بدون رژ
باز هم دوستت داشته باشه...
وگرنه اگه تو خودتو
عین عروس درست کنی و همه جوره به خودت برسی
اون پسر هنر نکرده اگه بهت بگه دوستت داره بلکه
تو رودست خوردی
...
رو دست خوردن از افسردگی هم بدتره
مخصوصا از یه پسر
دوشنبه هشتم اسفند 1390
پله
چشم میدوختی تو چشام و با نگاهت میشکستم
واسه من سخت بود جدایی.باورش که داری میری
بغضم و میخوردمش تا.اشک و تو چشام نبینی
جلو پای تو نشستم.تو سرم کابوس فردا
روزای نبودن تو.ترس بی هم بودن ما
بند کفشات و میبستم.اما اینبار جور دیگه
بغض و ترس رفتن تو.مشت میکوبید توی سینه
....
دیگه یادم نمیاد بینمون که چی گذشت.من و اغوشت و اشک و ناله و...
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!در و بست!!!!
تو در و بستی و من..انقدر بیتابی کردم پشت در خوابم برد
بگو چند ساله که رفتی؟!دل من کم اورد
بیا برگرد که دلم.تاب دوری نداره
تمومش کن سفر و.دل صبوری نداره ................
((پله جای خوبی برای ایستادن نیست................))
جمعه بیست و یکم بهمن 1390
سکوت رها
به من گفته : چشمات یه جوریه
پرسیدم چه جوریه؟؟؟
گفت یه جور خاصیه.
گفتم چه جور خاصیه؟؟؟.
گفت : چشمات خیلی بی گناهن...
اما .......................................
رفتارت...کارات....
پرسید: چرا تو اینقدر موزی هستی؟؟؟
گفتم : این دیگه دست خودم نیست..
گفت: چشمات یه چیز می گن..هیکلت یه چیز دیگه..حرفات ...
گفت : چشمات بی ریاست
اما ..................
نگاهت
گفت: رها پشت اون خنده های شیرینت
چه راز تلخی رو پنهان کردی؟؟
رها سکوت کرد
پ ن:این پست واقعیست .

پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
پدرسگ
من که ولت کردم پدر سگ..تو ول نمیکنی؟؟
.هی زنگ میزنه به گوشیم..
.
.
منم به جز شماره های contacts بقیه شماره هارو
گذاشتم تو black list
.
.
حالا جز صدای بوق اشغال هیچی نمیشنوه..
( اس ام اس زده با کی داری اینقدر
حرف میزنی که جواب منو نمیدی؟؟)
( میخوای فکر کنم دوست پسر داری یا شوهرکردی؟؟
آخه تو چه گهی هستی ؟؟
.
.
.
بعد از ۵۰ـ۶۰ بار که زنگ زد..
خودش فهمید جریان چیه..فهمید واسه من به زباله
دان تاریخ پیوسته.
.
.
پریشب از ساعت 2 نصف شب شروع کرد به زنگ زدن
..
منم گفتم بذار یه جور دیگه حالشو بگیرم
.
.
نمیدونی چه قدر حال میده که اون وقت شب
اون ننه ی پ د ر سگش از خواب بپره
بره گوشیو برداره ببینه شماره ی بچه اش افتاده رو تلفن..
.
.
اینا که چیزی نیست
.
.
من که باهات کاری ندارم
..
اما مثل اینکه تو تنت بدجور میخوره..
.
.
خب منم میخارونم برات
..
میخارونم برات
..
برات میخارونم
..
خودم برات میخارونم..
یکشنبه دوم بهمن 1390
ديگري
قهوه نوشيدن زيرسقف خانه اي كه
دستگاه قهوه جوشش ازآن ٍ من نيست
طعم گس خرمالو را تداعي مي كند
وسيگاركشيدنم زير سقف خانه اي كه
زيرسيگاريهايش را ديگري خريده است
ياداور پرتقالهايي است كه طعم مضحك سردخانه را ميدهد
و زندگي زيرسقف خانه اي كه سقفش نيمه سنگين است
طعم تكه هاي سياه نرم موز را ميدهد
و ياداور تنهايي ف ا ح ش ه هاست
دربستر آغوشهاي گرم بي اشتياق
شنبه بیست و چهارم دی 1390
بانوي شبانه
فقط من بانوي شبانه ات بوده ام
آغوش تنگت مرا ميخواند
از در ميروي بيرون
بعد از بوسيدن پيشاني ام
...عزيزم مواظب خودت باش
و من بالشم را درفراقت چنگ مي زنم
درآرزوي يك صبح دوباره پس از همخوابگي با تو
شنبه هفدهم دی 1390
احساسات فاسد
حرفهایم را جدی نگیر
اینها کلمه نیستند
تنها استفراغ یک مشت احساسند
احساسات ِ فاسد ِ یک دل و روده ی پیچ خورده
تو فقط تازیانه ات را در هوا بچرخان
تنم بدجور هوس کبود شدن کرده...
شنبه دهم دی 1390
آهوي هرزه
و صدایم کن
همچون آهوی هرزه ای که صدا میزند جفت هرزه تر از خودش را!
بیا تا همینجا تمام کنیم
داستان ِ مزخرف ِ عشق را
و آنچنان در تن های فاسد ِ هم بتنیم
که بوی متهوع شهوتمان
تُف بیندازد بر آخرین شرم ِ پنهان شده در زمین

شنبه سوم دی 1390
آغوش تو
که شب این همه سست و بی اراده شده
میخواهم تمام شود
قصه ی تمام دنیا
و هیچ زمانی دلم
این همه مردن نمیخواست... این همه تمام شدن
تمام شدن در آغوش تو
میان آخرین وسوسه ی بی رنگ لزجی صادقانه مان...
شنبه بیست و ششم آذر 1390
خانه را خلوت کن
خانه را خلوت کن!
میخواهم تمام رگهای بدنم را بیرون بکشم و روی دیوار اتاقت فواره ی خون به راه بندازم!
وهمین چشمهایم،آنقدر رنگ عوض میکنند که احساس کسالت نکنی!
طعم یک دختر باکره را به خاطر بسپار، همراه یک نوشیدنی خنک پرتقال!
و سی دقیقه بیشتر فرصت برای زندگی نداریم!
دست به کار شو! امشب همان شبی ست که سنگواره های مرگ به تمامی ِ ما منجر خواهند شد!
یکشنبه بیستم آذر 1390
روز دوباره
میان وهم موهای پریشان و عطر سکر آور پیراهنت
روز دوباره دروغی بیش نیست
همین امشب کار را تمام کن!
میخواهم تکه تکه ام کنی...
سه شنبه پانزدهم آذر 1390
معجون
به فنجاني كه ميان پنجه هايت
ميفشاري خوب خيره شو
اين ماده غليظ وسياه
عصاره تمام شب هاي
ف ا ح ش گ ي من است.
عصاره تمام آن آغوشهاي سرد
عصاره تمام آن گريه هاي بي دليلم
در آغوش يك غريبه است.
يك جرعه بنوش
مزه غربت لمس دستان
يك ف ا ح ش ه
هنگام نوازشٍ اندام مردي
كه به اومتعلق نيست راميدهد.
خوب مزه كن
مزه شوري اشكهايم را حس مي كني؟
تمام شبهاي ف ا ح ش گ ي ام
معجوني شد دردستان جادوگري
كه به زنٍ همان مردان فروخت
مرداني كه با من خوابيده بودند
وباتمسخر گفت
اين معجون با لخته هايٍ
خون واشك ها و ادرار
يك ف اح ش ه درست شده
به خوردٍ شوهرت بده تابه تو خيانت نكند
و زن ساده لوحانه باور كرد
غافل ازاينكه
عصاره اي كه دردست اوست
روزي زني بوده در بازوان شوهرش
چهارشنبه نهم آذر 1390
بازم مي يام به ديدنت
بازم ميام به ديدنتاي ناز مهربون سلام ، باز اومدم به ديدنت
حال و هوام بارونيه ، از غم پر كشيدنت
همبازي قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟
خوش ميگذره بدون ما ، زندگي توي آسمون ؟
خورشيد خانوم حالش خوبه ؟ از آسمونا چه خبر ؟
اينجا هنوزم ابريه ، از وقتي كه رفتي سفر
عزيزم از خودت بگو ، چشماي نازت چطورن ؟
جات خاليه روي زمين ، بچه ها از گريه پرن
فراش پير مدرسه ، ديروز سراغتو گرفت
لاله بهت سلام رسوند ، آدرس داغتو گرفت
مبصر اخموي كلاس ، دلش واسه تو تنگ شده
شبنم احمدي حالا ، عاشق شده زرنگ شده
ترانه رو يادت مياد ، اين روزا خواستگار داره
دور و برش نمي شه رفت ، همش مي گه كه كار داره
افشينُ كه يادت مياد ، اون كه بهت شماره داد
اين روزا به هواي تو ، همه جا دنبالم مياد
چند بار ازت خبر گرفت ، گفت : اتفاقي افتاده ؟
امروزم انگار اومده ، پشت درختا ايستاده
هنوز خبر نداره كه ، عشقش از اينجا پر زده
امروز ديگه آوردمش ، ببين چقد حالش بده
چه روزگار سختيه ، طاقت من تموم شده
تموم خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده
خب بگذريم باز چه خبر ، خدا واسه تو چي نوشت ؟
انگاري خوش مي گذروني ، تنها كه نيستي تو بهشت
هفته بعد قراره كه ، دسته جمعي با بچه ها
يه سر بيايم به ديدنت ، با چند تا از معلما
حالا ديگه بايد برم ، بازم ميام به ديدنت
هفته به هفته نازنين ، از غم پر كشيدنت=================پ ن۱:دیگه کسی رو دعوت
نمیکنمهرکی دوست داشت خودش
بیاد افتاد؟پ ن ۲:من شوهر نمیخوام
بخدا ولم کنینتعارف نمیکنم والله اینطوری
بهتره گیرندیناههههههههه؟
چهارشنبه دوم آذر 1390
شكنجه
قرار از دستهای من رفته و دیگر هیچ قراری نداریم باهم
آخرین خطی که روی دستت کشیدم کوتاهترین شعر خواستنم بود
میخواهم زیر قطره چکان خون بدنت دراز بکشم
و آنجا که تو زندگی ات را از دست میدهی
چشمهای من دوباره پر از شوق بوسیدن لاشه ات میشود...
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
گریز
از تو و از احساسات تهوع آورت
از ؛دوستت دارم؛ حقارت آمیزت
از خندههای پوشالیت و از دعوتت به عریانی
میگریزم از چشمان هوس آلودت
و از خشمی که نمیدانم کی؟
اما بزودی خواهد آمد و مرا و گریزم را ناگزیر خواهد برد.
می...گر. ...یز ....م
چهارشنبه هجدهم آبان 1390
مست
امشب پری کوچکی میشوم با بالهای سبز
با چشمهایی کهربایی
موهای آبی... لبهای طلایی
و پنهان میشوم در بطری ِ شراب ِ سُرخت...
تا صبح آرام میخوابم
و فردا که تو چشمهایت را باز کنی مرا سر میکشی
یکبار هم مست ِ من باش... بی آنکه بدانی...
پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
سفره خالي
دلم ضعف میرود، و سفره خالیست
سرفه های خونی ِ پی در پی
سر گیجه
و راهی که دیگر نمانده!
گونه هایم را سرخ میکنم
سر خیابان میروم
و نگاه های حریصی که روی تنم قیمت می گذارند!
ته دلم چیزی فرو میریزد!
به خانه برمیگردم
و هنوز حالم خوب نیست!
اما
اینبار صورتم را با سیلی سرخ تر می کنم...
چهارشنبه چهارم آبان 1390
بازاربرده فروشان
بازار برده فروشان شهر غوغایی است!
آخر اندیشه ای نو ، سفید!! و گوشتالویی !! آوردند!
همه دندان های قلبش سالم است!
بدی اش ...
خب تنها بدی اش این است که
خوب می شنود! خوب حرف می زند و ...
آخر این ها کر و لال و گنگ را بهتر می برند!
آن یکی که فقط زل زده به او!
تا از منفذ های لباس کهنه فقرش ، عریانی تن او را ببیند
تا عریانی اندیشه اش ، ارضا شود!
دیگری به بهانه وارسی اش ، دستی به سر
و سینه اش می کشد تا مردی اش را ثابت کند!!
می بینی رفیق!
باید سر به جنگل گذاشت و خو کرد
به زندگی با حیواناتی که لااقل پشت
نقابشان حیوان تر از اینان نیستند!
هرگز در جنگل شیری را ندیدم که روبهی کنیزکش باشد!
هرگز ندیدم تجاوز به خرگوش افتخار راکون ها باشد
هرگز ندیدم که حتی عر عر خر را گاو همسایه تاب نیاورد...
دکترم می گفت
سرطان تلخی گرفتی!
دهانت مسموم است!!
سیاه می بافی!!
گفتم دکتر شرافت اندیشه ام زیر سوال رفته!
که تو نمی فهمی! که تو تقلید کن !
که همانی که ما می گوییم! اینجور که ما
می گوییم بپوش ! آنجور که ما می خواهیم بخند
، گریه کن و ....
دکتر قرص مرگ را برایم تجویز کرد
گفت بخور ، خوب خوب می شوی....
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
برهنه ام
بپوشانم با عشق
شهري خالي ام
پرم کن از ازدحام
برگي خشکم
در آخر زمستان
بلرزانم از آواز پرنده اي
سرشارم کن
از شادي
بگو به باد
برقصد زير دامنم
تا بريزد
از انگشتانم پروانه ها
مي خواهم تنت
ننوي خوابم شود
تا غرق شوم
در موج دستانت
برهنه ام
بپوشانم با عشق........
چهارشنبه بیستم مهر 1390
خسته تر از آنم
که لیوانی چای
آرامم کند
آغوش گرم ترا می خواهم
در جنگلی ناشناس
وقتی که آسمان
از لا به لای شاخه ها
سرک می کشد
============
پ ن:اينبار براي كسي دعوت نامه نفرستادم تابامعرفتها وبي معرفتها ازهم تشخيص داده بشن
پنجشنبه چهاردهم مهر 1390
خيال
بگذار پوست سفيدم گرمی تنت را به جان بکشد ....
نفسهای داغت را دوست دارم... جریان خونم را سریع میکند...به آتش میکشدم.... نفسهایم را به شماره می اندازد....چشمانم را خمار میکند . . .
دوست دارم تمام انرژی باقی مانده ام را فریاد کنم..... از منشی ات میترسم....
لبهایت را دوست دارم .... طعم بهشت میدهد .... تنگ در آغوش گرفتنت را....
چشمهایم را میبندم.... پلک میگشایم....
بازهم تو نیستی و صورتک غریبه ای که با حسی جهنمی نگاهم میکند....
حالت تهوع میگرم.....
کاش خودت بودی.... خیال و رویا بس نیست؟
شنبه نهم مهر 1390
حقارت
ولو شده ام سر خیابان
در منطقه ی استحفاظی ِ
یک مشت موش و گربه و سوسک و نکبت!
رد میشوند از کنارم مردم ِ پرهیزگار!!
و دلسوز ترینشان یک نخ سیگار به طرفم پرت میکند!
مچاله میشوم، در خودم، در بی کسی ام، در تمام گند زار ِ زندگیم...
و هنوز منتظرم
نه منتظر دستی که از روی ترحم برایم مرحم لحظه ای پرت کند
منتظر دستی ام که دستهایم را بگیرد و تمام کند.... این همه حقارتم را!یکشنبه سوم مهر 1390
به من قولي نده
سرما تا مغز استخوانم را گرفته و باز سرمای بی نهایت می خواهم
که بی خجالتی با بهانه ای به آغوش گرمت پناه ببرم
ای نه آشنا و ای نه مهربان.... که با من غریبه ای
و از جانم چه می خواهی که به آن چنگ انداخته ای
و چه می خواهم که بی قرارم؟ به دروغهایت دل نمیبندم
سرد است و دستهای منجمدت که نقاط پنهان
و زنانه ام را لمس می کنند ....
سردم می شود.... و تو در آغوشم می کشی ....
باز نزدیکتر و نفسهایت که الان با نفسهایم
یکی شده اند و قلبم که تند هم حتی نمی زند...
انگار در سردی خواب آلودی فرو رفته است...
بی هیچ احساسی و چشمانم که نگاه آزمندت را
می کاود که در من به دنبال چیزی شاید...
لذتی... از چشمانم به روی بدنم می دود .....
نفس می زنم من .... عاری از شرم و تنگ به
خودم می فشرمت غریبه که در لحظه زندگی می کنم...
برای من بیشتر از این لحظه وجود ندارد
و من تو را با تمام وجود می خواهم .....
بیرون سرد است و من و تو اتاقی را امشب
گرم کرده ایم.... و فردا؟ .... شاید فردایی اصلا نیاید...
*به من قولی نده.... روز به روز عاشقم باش
شنبه بیست و ششم شهریور 1390
انكار
و بر عشق تو مي خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روي خويش مي بندم
خيانت كرده ام .... آري
نمي داني و مي گويم
بدان راهي دگر بي تو
براي عشق مي جويم
وفايم را نديدي كه
خيانت را ببين حالا
دل تنگم نديدي كه
دل سنگم ببين اما
نديدي غرق احساسم
نديدي گريه هايم را
خيانت كرده ام تا تو
ببيني خنده هايم را
خيانت كرده ام .... آري
چه خشنودم كه مي داني
مكن انديشه باطل
كه قلبم را بسوزاني
امانت داده بودم دل
به دستانت نفهميدي؟
چه آوردي به روز دل ؟
شكستي خون به دل كردي
خيانت كرده ام .... آري
نمي ترسم ز اقرارش
دلم يار دگر دارد
نخواهم كرد انكارش
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
پشيمان نيستم
چه حسی داری وقتی یک رویا به حقیقت تبدیل می شود؟ یک رویای دور و شیرین و دست
نیافتنی.... هیچ گاه از گرمای تنی سوختی که بدانی مال تو نیست ؟ هیچ گاه عطشت را با مطاع
ممنوعی برطرف کردی؟ هیچ گاه از بزرگترین گناهی کردی شاد بوده ای؟ و من لبخند از لبم
محو نمی شود..... حتی با رفتنت نشد.... انگار میانه ی آتش نشستم و باز لبخند می زنم......
دستانت..... لبانت........ بدنت..... داغ و خوشبو .... شیرینی دست نیافتنی ..... لحظات کشف
کردن نگاه و لبخندت..... صدایت.... انگار در گوشم موج می زند و چه گستاخانه
می خواهی ام..... و همین باز دیوانه ترم می کند..... دستانت گرم .... دستانم را گرفته
اند و من مستم..... نمی بینمت.... می خواهمت با همان گستاخی دختر مدرسه ای ای که بار اول
از دوست پسرش بوسه می گیرد..... در گوشم نجوا می کنی.... گر می گیرم..... صدای نفس
زدنم را می شنوم.... می شنوی؟ تو هم؟.... و. از لبانم هزاران بوسه می گیری ..... داغ ....
داغ .... آتشین.... و زمزمه می کنی: می خواهمت.... به زبانی که با من ناآشناست..... من
هم ..... مگر می شود که نه؟ که من در عطش این لحظات مدتها سوخته ام..... و تاوان می
دهم..... آیا پشیمانم؟ .... هه ... هرگز!
پنجشنبه هفدهم شهریور 1390
تغيير
پک عمیقی به ته مانده ی سیگارم میزنم
که چند تا سرفه هم بهمراهش داره و ریتم موزیک رو بهم میزنم
درست وقتی که ترانه به این نقطه میرسه...
(چشمای من میل به گریه داره...دل نمیدونی که چه حالی داره)
یه قطره اشک از کنار چشام سر میخوره و رو گونه هام میرسه
افکارم که طعم تلخی گرفتن،دود میشن و به هوا میرن
و فضای اطاق رو خفه ترمیکنن
وقتی میخوام تغییری تو زندگیم بدم،
همیشه...
اول از سر و صورتم شروع میکنم... یه تغییر چهره...
دود فضای گرگ و میش اتاق رو پر کرده
روی تختم دراز میکشم...
دارم فکر میکنم ولی چه فکری؟
یاد حرف دوستی می افتم
که میگفت تو اگر بخواهی می توانی تغییر کنی
حالا کجایی ای دوست که من دارم تغییر میکنم
آه که چقدر زندگی های ما شبیه هم بود
ولی فرق میان من و تو فقط افکارمان بود
لعنت به من که هنوز تلخم و سیاه...
|
|
|
|

اي ناز مهربون سلام ، باز اومدم به ديدنت 